تبليغاتX
خرمن ماه

خرمن ماه

 

عنوان ندارد..........

 

 

شاید لحظه ها رو اونقدر تاریک میبینم که دست هام رو واسه نوشتن گم میکنم ....

یا شاید ساکت تر از اینم که حرفی برای گفتن داشته باشم......

همیشه وقتی یه راه  یا یه جاده به آخر میرسه یه راه دیگه واسه ادامه دادن شروع میشه ..ایندفعه وقتی راهی رو که داشتم میرفتم به پایان رسید همش دلم میخواست کفشهامو گم کنم !شاید بهونه ایی بشه واسه موندن توی راهی که گذشته و من رو پشت سر گذاشته!کفشهای گذشته واسه پاهاییی که باید راه آینده رو بره تنگه!

تقلا کردن بیفایده بود بدون اینکه بخوام ادامه بدم کفشهای نو جلو پاهام جفت شدن و این یعنی اینکه باید ادامه داد .......... قانون زندگی و طبیعت همینه ..هیچوقت نمیشه بین آغاز و پایان درجا زد!مثل غروب خورشید و طلوع ماه میمونه تا یکی نمیره دیگری متولد نمیشه و از این تکرار روز و شبای ما رنگ میگیره....!

 

از خاک بگذشتم و ...
بر آب بنشستم
روزگاری بس سنگ
بر دفتر خاطرات بنوشتم
خویشتن را سرا پای گل بگرفتم
تا غم درون من نبینی
روی شاد و لب خندان بینی
تو چه می دانستی از اندوه درون من !!؟
خویشتن را ردایی سپید بدادم
گذشته ی سیاه خویش بپوشاند
آینده سپید به رویت بگشاید
تا که دفتر سیاه من نخوانی

(نعمانی)

 

 

من نوشت: میدونم باید خوشبین تر باشم...سعی میکنم.

۲۹شهریور روز تولدم بود....دیر بخودم تبریک گفتم!بیست و چهارمین شهریور رو گذروندم....همش همین!

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 6 Oct 2009 12:50 PM توسط صوفیا |


 

 

سقوطی از پله سرنوشت!

 

 

یک سقوط آزاد داشتم!نه از پرتگاه زندگی و یا تپه ایی با ارتفاع دیوار حیاطمان!سقوطی از پله ایی چند سانتی سرنوشت همین!اما همین سقوط نسبتا کم ارتفاع تمام دستانم را خراشید دلیل ننوشتنم همین بود با دستان زخمی نمیشود نوشت حتی نمیتوانستم نقاشی بکشم !تمام ذهنم تهی شد از حرفی برای گفتن و چه خاموشی و سکوت سنگینی لبانم را بهم دوخت و  اما زندگی با چشمانم چه کرد !

خدایم

نمیدانم در میان انبوه چشمانی که ملتمسانه به آسمانت چشم دوخته اند.......چشمان پر از خواهشم را میشناسی؟!

 

من نوشت: دوست من تو که نوشته ام را میخوانی  نمیدانم از خواندنش به وجود پر تلاطمم پی میبری؟

سقوطم گر چه دستانم را خراشید اما بمن آموخت که تنها دوست و همراه من خودم هستم

من نوشت: به هیچکس نگو که تنهایی....با گفتنش تنهاتر میشوی.

اگر این روزها بگذرد باز با تو سخن خواهم گفت .....اگر این ابرها از آسمانم کوچ کنند باز طلوع خواهم کرد...

 

من نوشت: دلتنگ تمامی دوستان شدم همه ی شما مهربانان را دوست میدارم.....

+ نوشته شده در Sun 23 Aug 2009 1:3 PM توسط صوفیا |


  

 تبعید واژه ها....

 

 

از پشت پنجره به هوای دیدن نگاه آشنایی به مردمی مینگرم که بدنبال سایه هاشان می دوند و در روزمرگی خود دست و پا میزنند,دستان بی رمقم توان گشودن پنجره را ندارد , دستانم را به امید عبثی به شیشه ی مات و مبهوت پنجره میکشم , سوز سرما به گرمی دستانم پناه میبرد,جغدی از سر بام پر میکشد و به پشت پنجره مینشیند تا مبادا نگاه اشنایی مرا ببیند ,با نگاهی که هر لحظه بر پیکر امیدم تازیانه میزند به من مینگرد...دستان خالی ام را از ترس پس میکشم ,صدای کش دار ساعت کلافه ام میکند .....لعنت به این ثانیه ها که با این پای لنگشان در مسیر لحظه هایم قد میکشند ...میز رنگ پریده اتاقم مرا به خود میخواند ....نوشته های خاک خورده ,حرفهای ناتمام همه و همه بروی میزم گویی به خوابی ابدی رفته اند ...قلم در دست می گیرم شاید  بتوانم با همین دستان خالی باز هم حرفهای خفته ام را بیدار کنم ...صدای موریانه ها به جانم نیشتری میزنند.از قفسه کتاب بالا میروند ..کتابهایم را با ولع می خورند ...هر برگ از کتابهای نیمه جویده  که از دهان پر از شهوتشان می افتد بهای عمر رفته ی من است ....انگشتانم با التماس قلم را در آغوش میگیرند ...زیر لب نجوا کنان میگویم بنویس ...بنویس از تابستانی که گرمی ندارد...از این سلولی که سقف کبودش از گورم تنگ تر است . از مردمی که نمیبنند مرا .... از شهر تهی از حرف تازه از نوشته ایی که عریان میخواهد خوانده شود از قلمی که باید در لفافه بپیچد از اندیشه های مرده در نطفه ....بنویس تا از سکوت نمیرم...جوهر قلم از سکوت خشکیده...

 

حال موریانه ها تمام کتابهایم را نیمه جان رها کردند ..به سوی خودم می آیند  نوشته های وجودم را میجوند...میدانم که در این زندان خواهم مرد... .....جغد پیر بدون هیچ حرفی  نظاره گر مردن من می شود .... صدای ساعت از من دور میشود...چقدر دلم میخواست قاصدکی از پشت پنجره مرا میدید تا از مردن من واژه های نگفته ام  متولد شوند........

 

صوفیا: داستان بالا روایتگر تخیلات نویسنده ایست که اسیر زندان است...زندانی که باید در آن نوشته هایش را لابه لای کهنگی بپیچد و حرفهای نازاده اش را کفن کند..... به امید اینکه آشنایی حرفهایش بخواند یا نگاهش را ببیند...هر روز بروی دیوارهای زندان پنجره ایی را بتصویر می کشد....

 

نوشته شده توسط :خودم

 

+ نوشته شده در Thu 9 Jul 2009 10:41 AM توسط صوفیا |


 

در سوگ خرداد....

 

 

 

می چکد نرم و خرامان

 سیلاب اشک بر دامنم

در هجوم بهت آور گرمای خرداد

از برای اعدام آزادی ما

بر پوست تب آلود خیابانهای شهر

باز هم خونی چکید

بازهم از گرمیش تن خاکم لرزید

بازهم مادری از داغ دل شیون کشید

بازهم خواب تابستانی کودکان شهر ما آشفته شد

اشک من دریا بشو

بر دل داغم بریز

قطره قطره همچو شمع

جان بسوزان در فراق لاله ها.......

 

من نوشت: این روزها تلخ  تلخم از این همه درد سربی و سیاه.......

کودکی در فراق دستان پدر

با بغض سنگینی

زیر لب می گوید

که خدایا ای کاش

خاک من نفت نداشت

حاکم دلسنگ نداشت

اینهمه مردم دلتنگ نداشت....

شعر از صوفیا

+ نوشته شده در Sun 21 Jun 2009 10:35 AM توسط صوفیا |


 

 

سکوت.......

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟

 فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور 

 گفتا که خموش ! تا که زندانی زور 

 بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور 

 بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش 
 

دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش 

 فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش 
 

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست 

 در دامن این تیره شب مرده پرست 
 

با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست 
 

قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست 

 دل زنده کنید تا بمیرد نکام 
 

این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام 

 برسر نکشد ، خزیده از بام به بام 
 

خون دل پا برهنگان ، جام به جام

نابود کنید . یأس را در دل خویش
 

کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
 

محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی

شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش.......

(کارو)

 

من نوشت: اول یه سلام صمیمی و مهربان برای تمام دوستان عزیزم که در این مدت بیادم بودند.....

آرامشی که با نوشتن و خواندن نوشته های دوستانی که نمیبینمشان پیدا کردم  در سکوت و ننوشتن و نگفتن نیافتم......

لحظه های آخر واسه پیروزی رنگها!...سفید صلح؟!سبز اعتماد؟! و یا رنگارنگ نیرنگ؟........لحظه های بیرون کشیدن پرونده های خاک خورده در مقابل دیدگاه مردمان دلخوش!ملتی که همانند زندانیهایی که به انتظار حکم آزادیش تمام شب را به قاب میله ها چشم دوخته و هر لحظه در انتظار باز شدن در و رهایی  ..... همه در زندان محکومند به دانستن حقیقت و سکوت.....

امروز ۲۳ خرداد پیروزی رنگها به پایان رسید......نمیدونم چند تا چهار سال دیگه باید بگذره تا ما به این حرف برسیم که آزموده را آزمودن خطاست!

به کجا رسیدیم که می خواهیم با سو سوی نور شمعی رو به باد  فردایمان را روشن کنیم....روزهای تلخیست ...........

 

 

با امید چشم میدوزم به راهی که روزی ناجی خواهد آمد.......

همه ی دوستانی که نمیبینم و لی می خوانمشان را دوست میدارم......

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 10 Jun 2009 5:10 PM توسط صوفیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

9/23/2009 - 10/22/2009

8/23/2009 - 9/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008



پیوندها

زیسفون
تنها تو
محفل عشق
خاکستر همیشه داغ
اندیشه آریا
ریحانه مظاهری
انسانیت
شیدایان
بادگیر کاهگلی
مرد بی باران
سراب (طنز)
تفریح>جک>ترفند>مطالب عاشقانه>هرچی که بخوای
تنهاترین تنها
ستاره تنهایی
شمس پرنده
کویر
دفتر مشق شب
دنیای من
شاعرانه های کویر
دوستدار روشنایی
همنفس/التماس باران
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin